جامعه یاوری

   جامعه ياوري فرهنگي

                                    غلامحسين شافعي



سال ۱۳۶۲بودكه به عنوان يك همكار با كاشاني آشنا شدم . خيلي زود به هم پيوستيم گوئي سالهاست از آشنايي ما مي گذشت .او مشغول سرودن منظومه سفرنامه خواف بود . داستان زندگي من ، كاشاني را خيلي به من علاقمند كرد . از محروميتهاي جنوب خراسان برايش مي گفتم ، از داستان زندگي خودم در كودكي و نوجواني برايش مي گفتم و هر بار كه خلوتي مي يافتم حرفهايم اشك كاشاني را بر گونه هايش سرازير مي كرد علاقه من به كاشاني  از حد يك دوستي معمولي گذشت ، من مريد او شده بودم  و چند بار باتفاق كاشاني و همايون مهمان عثمان شديم و شبهاي زيادي را در خواف با زخمه هاي سوزناك عثمان معاشقه كرديم . بارها بر خرابه هاي زوزن قدم گذاشتيم ، به نشتيفان رفتيم . در مدرسه خرگرد و جاي جاي روستاهاي خواف با زمزمه هاي كاشاني قدم زديم ، همواره عثمان مينواخت و كاشاني مي سرود . در ارديبهشت سال ۱۳۶۵ سمينارهاي تحت عنوان محروميتهاي جنوب خراسان و سيستان و بلوچستان در دانشگاه بيرجند برگزارشد . به اتفاق كاشاني ، همايون حاجي خاني و نيكول عكاس هنرمند كشور در اين سمينار شركت كرديم . ارائه منظومه سفرنامه خواف در اين سمينار چشمان زيادي را اشكبار كرد و من خودم تحت تاثير ارائه هنرمندانه اين سفرنامه بارها گريستم .

در بازگشت از بيرجند قرار گذاشته بودم كاشاني را به روستاهاي محروم قائن ببرم ، دوست داشتم كاشاني زادگاهم را ببيند .

حدود ۹۰ كيلومتر از بيرجند دور شديم كه به روستاي نعل گندر رسيديم . عنان از دست كاشاني و همايون رفته بود . چشمهاي اشكبار كاشاني او را به فرياد انداخته بود . پيرمرد تنها و نابيناي ۸۰ ساله نعل گندر ، بي دندان تكه نان خشك ومانده اي را مي مكيد.كاشاني مايل بود وارد خانه شود با كبريتي كه داشتم خانه را روشن كردم وچند دقيقه اي گذشت تا توانستيم اين خانه را كه بيشتر به يك قبرشبيه بود ببينيم . تمام وسايل زندگي اين مرد در حد هزار تومان هم نبود . كاشاني با چشماني پر اشك از اين روستا گريخت ، گوئي طاقت ماندن بيشتر نداشت و همه مردم با چشمان پر از تمنا ما را بدرقه كردند .

به راهمان ادامه داديم . روستاهاي سراب ، نيك ،  محمدآباد و چند ده كوچك در مسير راه را ديديم . من همواره از وضعيت   بچه هاي روستا برايش تعريف مي كردم . او گوئي تازه محروميت را لمس كرده بود . احساس مي كردم هر لحظه ممكن است كاشاني منفجر شود . ترجيح دادم كه ادامه مسير ندهيم زيرا طاقت همه سر آمده بود پس به سمت مشهد حركت كرديم . بعد از استراحتي كوتاه و نوشيدن يك فنجان چاي در  قهوه خانه خونيك ، حال كاشاني بهتر شده بود . اما برافروختگي هنوز در  چهره اش نمايان بود .

كاشاني پيشنهادي كرد كه منجر به يك قطعنامه چهار نفره شد و قرار شد صندوقي تحت عنوان صندوق كمك به محرومين خراسان را ايجاد كند وهرچه زودتر در اولين فرصت اين سفر را تكراركند . مانده بوديم كه چه كاري را مي شودشروع كرد ، بهداشت را مطالعه كرديم، عمران را مورد بررسي قرار داديم . آموزش وپرورش را در نظر گرفتيم و در سفر بعدي كه به اتفاق كاشاني به قائن برگشتيم ، ابتدا با حجت السلام حائري مسئول حوزه علميه قائن ملاقات كرديم ، ساعتي را در مدرسه علميه در خدمت ايشان بوديم و نهايتا به اين نتيجه رسيديم كه سر منشأ خيلي از مسائل و مشكلات در آموزش خلاصه مي شود و رسيدگي به كودكان و جوانان بيش از هر چيزي در اين منطقه حايز اهميت است . به اتفاق به آموزش وپرورش مراجعه كرديم ، با يك انسان علاقه مند و خدمت گزار روبه رو شديم .  آقاي كمال رئيس آموزش وپرورش قائن ما را ميخكوب كرد و تصميم گرفته شد نجات نوجوانان وجوانان روستائي سرلوحه كار قرار گيرد و بلافاصله عازم روستاي پرويز آباد در زيركوه قائن شديم . روستائي كه تقريبا به مرز افغانستان نزديك بود . در اين روستا اكثريت معتاد به مواد مخدر بودند و بچه هاي روستا در دخمه اي، كلاس درس را تشكيل مي دادند . دخمه اي تاريك كه به سختي مي شد همديگر را ببينيم . سنگ بناي اولين مدرسه در  پرويز آباد زده شد .

در برگشت كاشاني پيشنهاد كرد كه نامي غير از صندوق كمك به محرومين جنوب خراسان انتخاب كنيم و بعد پيشنهاد همايون را تحت عنوان جامعه ياوري فرهنگي جنوب خراسان انتخاب كرد . در آن موقع سالي يك ميليون تومان هم بيشتر جمع آوري  نمي شد ولي همه همكاران و دوستان به نحوي در اين كار مشاركت داشتند .

در سفرهاي بعدي به روستاهاي قائن دكترنواب پور ، متحدان و دكتر فرهنگي به اعضاي اين گروه اضافه شدند . دريكي از اين سفرها تمام اعضاءخانواده كاشاني ، دكتر نواب پور ، دكتر فرهنگي ، متحدان ، همايون و نيكول براي برگزاري يك سمينار آموزشي همسفر ما بودند .

خاطره اي از اين سفر را تعريف مي كنم : همه به اتفاق به روستاي محمدآباد رفتيم . در اين روستاحتي يك درخت ديده نمي شد . يك صحراي برهوت ،  صحنه عجيبي ساخته شده بود . همه با صداي بلند گريه مي كردند . بچه هاي همسفرگريه كنان تصميم گرفتند ديگر جشن تولد نگيرند وبه بچه هاي محمدآباد كمك كنند . دربرگشت كاشاني از خانمم پرسيد با اين قيافه گرفته وغمناك الآن چه خواسته اي داريد ؟ درجواب گفته شد :كه دلم مي خواهد آنقدر گريه كنم كه زمين محمد آباد خيس شود وسبزه و درخت برويد . فردا صبح كاشاني شعر« كوير» را براي اعضاي گروه قرائت كرد:

من كوير از اشك خود دريا كنم

 گريـه هابـراين شب يلـدا كنم                     

از چه پنهاني بيــا اي اشك من

تاتـوراجاري درايـن صحراكنم                       

هر كسي براي اولين بار همراه قافله جامعه ياوري مي شد دلش را در كوچه هاي محروميت روستاها جا مي گذاشت و اشك چشمانش باراني بر كوير سوخته خراسان مي شد . صحنه فعاليت جامعه روز به روز گسترده تر مي شد و همسفران زيادتر ، ديگر در هر سفر چند ين طرح دبستان و دبيرستان افتتاح يا كلنگ آن زده مي شد .

كاشاني ديگر همسايه همه روستاهاي قائن شده بود، همه بچه ها يا او را ديده بودند يا او را شناخته بودند . خيلي از بچه ها برايش داستان مي نوشتند . خيلي از بچه ها سرود كاشاني را هم آوازي مي كردند . حتي كاشاني موضوع قصه بعضي از مادر بزرگها شده بود . ديگر هيچ چيزي نمي توانست كاشاني را آرام كند



و او سرمست وصال بچه هاي محروم شده بود . يادم نمي رود در يكي از سفرها كه به اتفاق به جنوب خراسان رفته بوديم در باز گشت از روستاي تيغدر من رانندگي مي كردم و كاشاني شعر سراب خود را كه تازه سروده بود ، زمزمه مي كرد . به روستاي نعل گندر رسيديم ، مردم دور ما جمع شده بودند . مردي هراسان خودرا به كاشاني رساند و التماس كرد كه آقاي دكتر زنم دارد از دست مي رود ، به دادم برسيد ، بياييد زنم را ببينيد شايد معالجه شود. كاشاني توضيح دادكه پزشك نيست ، اما من حرف او را بريدم وگفتم دكتر الآن مي آيد وخانمت را مي بيند و خواهش كردم  برا ي آرامش اين مرد ، كاشاني به خانه مريض برود وچند قرص مسكن به او بدهد ، اين كار ممكن است از نظر رواني آنها را آرام كند . وقتي به خانه اين مرد رسيديم ، زنش از شدت دل درد به خودش مي پيچيد ، او علف خورده بود و احتمالا مسموم شده بود ، كاشاني سه قرص آسپرين به آنهاداد . خداحافظي كرديم ورفتيم. متوجه شديم كه شوهر اين زن بيمار دوان دوان به دنبال ماست . گويي چيزي را زير بغلش پنهان كرده بود . وقتي رسيد حدود ۲ كيلو بادام را براي هديه به كاشاني آورده بود ومن خواهش كردم كاشاني بپذيرد ، من آن مرد را مي شناختم و براي كاشاني توضيح دادم كه اين دو كيلو بادام تمام حاصل برداشت ساليانه اينمرد از درختانش بوده و همه را يكجا هديه كاشاني مي كند . صحنه عجيبي بوجود آمده بود . كاشاني دقايقي در آغوش اين مرد گريست.  ما آنجا را ترك كرديم و شب را كاشاني از نگراني اين زن مريض نمي خوابيد . هنوز سپيده نزده بود مجبورم كرد برگرديم و زن مريض را به هر طريق شده به بيمارستان برسانيم . آفتاب نزده بود كه به روستاي نعل گندر رسيديم . زن مريض را ديديم كه  سرحال و قبراق با گريه از آقاي كاشاني تشكر مي كرد كه آقاي دكتر دست شما شفا بود و من كاملاخوب شده و درد دلم از بين رفت.

در اينجا خيلي ها را به كاشاني نشان دادم كه فقط با يك آب مرواريد بينايي خود را از دست داده بودند. خيلي خانمها در اولين زايمان جانشان را از دست داده بودند ويك زخم معده خيلي ها را به كام مرگ كشيده بود . به او نشان دادم كه چگونه غذاي زمستان مردم از شلغم و چغندر ذخيره وتامين مي شود .

برايش تعريف كرده بودم كه كودكان چگونه به چرا مي روند و پياز و علف و پنير و جاج غذاي بچه هاست وكاشاني در كتاب باران عشق  اين داستان را چنين بيان مي كند :

خـــاك افسـرده ام غـم مـي خورد

قامتم زين غصه ها خـم مـي خورد

غنـچـه صحـرايي آن فــرزنـد ده

صبح و ظهر و شام شلغم مي خورد

او بـه صحـرا مي چـرد همراه بـز

او علــف همــراه آدم مـي خورد

او«پـنير»مي خوردبا«جـاج»تلخ

اينچنين تلخـي دمادم مـي خورد

مـي تـراود ابـر ازچـشـمان مـن

آسمــان ديده بر هم مـي خورد

سير گشتم« سالك» از دنياي خويش

جـام زهر است اينـكه آدم مـي خورد

در يكي از سفرها آقاي برآغوش و زراعتي مسئولين آموزش و پرورش نهبندان را ملاقات كرديم آنها از محروميت هاي نهبندان حرفها زدند و كاشاني فرورفته در خويش انگار به خودش فشار مي آورد كه عقده اش را فرونشاند . قرار سفري گذاشته شد و آقايان برآغوش و زراعتي خوشحال از ما جدا شدند ومن وآقاي كاشاني از آقاي كمال جدا شديم و به شهر برگشتيم . درست دوماه از اين سفر گذشته بود كه آقاي كاشاني تلفني اطلاع داد به اتفاق همايون ونيكول براي سفر به نهبندان آماده شده اند . سفر چهار نفره ما به نهبندان آغاز شد . كاشاني هوس كرده بود كه دوباره روستاي نيك و سراب را در قائن ببيند . بعدا متوجه شدم كه با نيكول قرار گذاشته بودند كه از خانه اي كه در روستاي نيك در آن بدنيا آمده بودم عكسي يادگاري برايم تهيه كند . آنروز هم نيك و سراب اشك همه را ريخت و در برگشت از سراب كاشاني شعر« نيك وسراب» را كه در كتاب «باران عشق» او منتشر شد به عنوان هديه سفر به من داد ، ديدار كاشاني در روستاي سراب با روحاني روستايي كه به سرطان معده دچار بود سروده اصلي اين شعر شد :

گذر ما به ره نيك وسراب افتاده است

زورق ديـده ما باز به آب افتاده است

ابر غم در دل ما تندري و طوفاني است

دل دريايي ما در تب و تاب افتاده است

كاروان دل مجـنون مـرا نيـست قـرار

در ره منزل ليلي به شتاب افتاده است

يـار بيچـاره مـا منتظـر مقدم ماست

اوكه بيمار وگرفتار عذاب افتاده است

به راهمان ادامه داديم در مسير آنها را به روستاي رومشتيك بردم . نيكول مشغول عكاسي از پير مردي بود كه بره بيمارش را برپشت مي كشيد ، از كودكي كه متحير به ما خيره شده بود ، از پير زني كه اصرار داشت به ما چاي تعارف كند ، بعدها در شعر «آرزوي نان شدن» كاشاني در كتاب« باران عشق» اين شعر نقش بست كه :

سـفـره اي از نــان داغ مــابـبــر

سوي «رومشتيك» وجنيان وسراب

اي خوش آنـروزي كه از ما لقمه اي

بر سـؤال طفلـكي باشد جـواب

اي خوش آندم كز گلويي بگذرم

كه او بـود در آرزوي نـان وآب

زندگي را ره فراوان پيش روست

سالكـا كو بهتر از ايـن انتخاب

از راههاي فرعي به جاده نهبندان رسيديم و نزديك غروب زراعتي و برآغوش را ملاقات كرديم . فردا صبح مسير اول ما روستاي سرخكوه بود . شب عده اي جمع شده بودند از وضع اعتياد صحبت مي كردند ، از كودكان بي مدرسه حرف به ميان آمد و ايوب ني زن همه دردهاي نهبندان را از حلقوم ني به فضا فرستاد . شب راگذرانديم و صبح عازم سرخكوه شديم به دامنه يك كوه نزديك شديم . خانه اي ديده نمي شد . متوجه شديم اينجا تمام  خانه ها يك متر زيرزمين است وسقف خانه ها از قلوه سنگ پوشانده شده است . به محض توقف ماشين همه بچه ها فرار كردند و در دامنه كوه پشت سنگها سنگر گرفتند . آنها از ماشين ترسيده بودند و بعدا تنها معلم فداكار روستا كه با موتور سيكلت روزانه سه روستا را معلمي مي كرد موفق شد بچه ها را رام كند و از پناهگاه خارج نمايد . سرخكوه شاه بيت سفرهاي جنوب خراسان شد . من خود نيز در روستاها چنين وضعيتي نديده بودم . هيچ يك از ما حال طبيعي نداشتيم . كاشاني همايون را در آغوش گرفته بود و هر دو با صداي بلند ضجه مي زدند ، نيكل اشك مي ريخت و من پشت ديوار خانه اي ايستادم و با صداي بلند دلم را خالي كردم . روستاي سرخكوه خاطره فراموش نشدني ما شد و بعدا كاشاني اين خاطره را در توكيو ژاپن زنده كرد و شعر«سرود سرخكوه» را خلق كرد كه دركتاب «باران عشق» آمده است:

اي درآغوشت دوچشمـم آبشـار

عقده خالي كـن در آغوشم ببـار

شانه هاي تو صبوري مي دهند

شانه هايت را به« سالك» واگذار

تابه كـي سـردرگريبان دركوير

تابه كـي پادر شيـار شوره زار

تا به كي در شهر بند«سرخكوه »

پـاي غم در سنگـلاخ اين حصار

خواب در چشمم نمـي آيد فـرود

آب در چشمـم نمـي گيـرد قـرار

كس بـراي ما نمي خواند سـرود

جـز نـداي «ســالـك» امــيدوار

اولين كلنگ مدرسه جامعه ياوري در روستاي خوانشرف زده شد و جامعه ياوري از اين تاريخ در نهبندان پرچم بر افراشت و سفرهاي متعدد به نهبندان وسربيشه و بشرويه آغاز شد .

از همين زمان يكي از مديران دلسوخته آموزش و پرورش كه خود نيز از ديار جنوب خراسان است به جامعه ياوري پيوست . آقاي سياري فعاليت جامعه ياوري را به بيرجند كشاند و سالهاي بعد با حضور در آموزش و پرورش استثنايي خراسان ، كاشاني و يارانش را به ميان بچه هاي استثنايي برد .

سياري نقش موثري در توسعه برنامه هاي جامعه ياوري داشت وخود  نيز خالي از هر گونه ريا براي جامعه تلاش مي كرد و جامعه ياوري به خلوص نيت و تلاش صادقانه مديران آموزش و پرورش در شهرهاي جنوب خراسان مديون است . خلاصه درود برآقاي كمال و خالقي در قائن ، زراعتي و برآغوش در نهبندان و درود بر معلمان روستايي كه مثل سربازان گمنام در شرايط سختي ، عاشقانه به تعليم و تربيت مشغولند و با دوچرخه يا موتور سيكلت روزانه چند روستا را زير پا مي گذارند .

خيلي از رسانه هاي گروهي به سراغ ما آمدند اما كاشاني معتقد بود كه دليل موفقيت ما گمنامي ماست ومن كه در مشهد با فشار بعضي رسانه ها روبه رو بودم هيچگاه تسليم مصاحبه و گفتگو در مورد فعاليتهاي جامعه ياوري نشدم . با توسعه فعاليتهاي جامعه ياوري و بي نياز شدن خيلي از روستاها از مدرسه ساخت خوابگاههاي شبانه روزي مردمي آغاز شد . بسياري از بچه ها ديگر ترك تحصيل نكردند و خوابگاههاي شبانه روزي مأمن خوبي براي آنان شد ، ازهمه مهمتر مي توانستند از حداقل غذاي سالمي برخوردار شوند . ساخت اين خوابگاهها سطح تحصيلات روستاهاي كوچك را كه تنها يك دبستان داشتند بالا برد . دادن بورسيه تحصيلي در دستور كار جامعه ياوري قرار گرفت و در حال حاضر از دورافتاده ترين روستاهاي جنوب خراسان فارغ التحصيل دانشگاه داريم كه جامعه ياوري در اشتغال آنها بعد از تحصيل نيز تلاش مي كند .

هفت يا هشت سال پيش بود كه زلزله قائن بيرحمانه زير كوه قائن را غربال كرد . كاشاني سراسيمه خود را به زير كوه قائن رساند به سراغ  بچه هاي جامعه ياوري رفت وبسياري از آنها را نيافت اما خيلي عجيب بود كه تمام مدرسه هاي جامعه ياوري در روستاها كاملا سالم مانده بودند و هيچ مدرسه اي از جامعه ياوري آسيب نديده بود . كاشاني در روستاي اردكول زانو زد و غم زلزله توان حركت را از او گرفته بود . خاك بر پيشاني كاشاني پاشيده بود و چشمان گريانش طاقت نداشت كه بيشتر ببيند و از اردكول به قاين مراجعت كرد . شعركاشاني تحت عنوان« پاي دار» دركتاب «روزنه» احساس او را از اين سفر نشان مي دهد ، اين شعر را به روستاييان اردكول هديه كرد همچنين به آنان كه خود بردار شدند اما دارهاي قاليشان برجاي ماند .

درپــي تـب تـنــد زمــيـن

شد خراسان ناگهان پرپر چنين

مانـده در وامـانده هر خانه اي

دار قالـي در دل ويــرانـه اي

در پس هر دار ياري بوده است

كلـك شيرين نگاري بوده است

همـچنـان قالـي ولـي بـالاي دار

مـي دهـد پيغـام گيسـوي نگـار

صاحب اين دار اكنون لاله ايست

نقش قالـي در خيال هالـه ايست

بعد از زلزله بم ما در همين نمايشگاه بين المللي خراسان همايشي گذاشتيم ، تحت عنوان نقش  دل در مديريت با حضور و محوريت كاشاني . اتاق بازرگاني صنايع ومعادن خراسان ، جامعه ياوري خراسان ، انجمن مديران صنايع ، خانه صنعت ومعدن ، اتاق مشترك بازرگاني ايران وافغانستان برگزار كننده اين همايش بودند . كاشاني با آنكه از نظر جسمي بسيار تحليل رفته بود با آغوشي باز به زادگاهش قدم گذاشت ، استقبال بي نظيري به عمل آمده بود . جمعيت در محل نمايشگاه موج مي زد. در اين همايش نطفه جامعه ياوري خراسان به همت مديران بخش صنعت و تجارت خراسان بسته شد  . سخنراني كاشاني شور و هيجان وصف ناشدني ايجاد كرد و همين شب هزينه ساخت يك هنرستان شبانه روزي ۴۸۰ نفري در بم تامين شد كه هم اكنون در زميني به مساحت ۲۰۰۰۰متر مربع در حال ساخت است .

پس از آنكه سخنراني كاشاني تمام شد و از پشت تريبون پايين آمد ، صحنه عجيبي اتفاق افتاد . علي اميرپور از متفكران و فرهيختگان كشور و از ياران استاد شريعتي كه ۷۹ سال سن داشت و خود نيز به سرطان مبتلا بود به ناگاه كاشاني را غافلگير كرد و دست او را بوسيد و بعد هر دو درآغوش هم گريستند . وضعيت فوق العاده اي برجمعيت حاكم شد و اين صحنه چشمان زيادي را گريان كرد .

استاد امير پور كه من افتخار شاگردي و همكاري با او را داشتم هنگام ترك سالن به من گفت كاشاني يك انسان معمولي نيست ، او يك پيامبر است .

كاشاني با حالي نزار سالن را ترك كرد و قول داد كه سمينار فراگيري را در آينده نزديك براي جامعه ياوري خرسان برگزار خواهد كرد . اما ديگر اجل مهلتش نداد و بسياري چشم به راه كاشاني ماندند . در راه فرودگاه خيلي خوشحال بود ، تاكيدش بر اين بود كه بيشتر وقتم را وقف جامعه ياوري در خراسان كنم او رفت و در خراسان مرا غرق در درياي اشك روستاييان كرد وشعر او در مهر آباد قائن به واقعيت پيوست كه :

من كوير از اشك خود دريا كنم

 گريه هـا برايـن شـب يلدا كنم

ازچـه پنهاني بيـا اي اشك من

تاتـرا جاري دراين صحراكنم



گريه كن چون ني بنال ازدردخويش

گريه كـن تـاعقــده دل واكنم

نينـوا اينجـاست ، اينجـا نينـواسـت

زيـنبـم كزجـتور واويـلاكنم

هاجــرم ازتشنگي دنبـال آب

جستجـوها بهر زمـزم هاكنم







ونهايتا پروردگارا به همه عاشقان كاشاني صبر و تحمل عطا نما.